متن سخنرانی محمد محمدعلی در جلسه کانون نویسندگان ایران در تبعید - ونکوور
دوره اول
اگر انقلاب مشروطه را نقطهای روشن در جنبش روشنفکری ایران بدانیم و کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و سرنگونی دکتر محمد مصدق را نقطهای تاریک، و اگر رویداد و نهضت مذهبی ۱۳۴۲ را سنگ بنای تفکیک روشنفکر دینی و غیردینی و انقلاب ۱۳۵۷ را تداخل اجباری و ضروری روشنفکران دینی و غیردینی بدانیم، حوادث میان سالهای ۱۳۴۷ تا ۱۳۷۷، ما را به علت پیدایی کانون نویسندگان و چرایی مواضع ضد متحجرانه آن رهنمون خواهد شد.
مجال نیست از نقطهی روشن مشروطه شروع کنم، اما لازم است اندکی بعدتر به ظهور رضاشاه پهلوی با آن دیکتاتوری پدرانه و آمرانه از دل مشروطهی آزادیخواه و ظهور تقی ارانی مارکسیست و گروه ۵۳ نفر از دل دیکتاتوری رضاشاهی اشاره کنم. هر دو حوادثی نابهنگام و چون میوهای ناپخته بودند که دل درد جامعه روشنفکری را همراه آوردند. جامعهای که نتوانست انبوه پدیدههای مدرن را هضم کند، یک تناقض بزرگ را در ذهن تنبل خودِ آن روزگارش کاشت.
مبارزه با دیکتاتوری پدرانه و آمرانه رضاشاهی به عنوان یک آرمان، یک ایدهآل، یک هدف والا برای روشنفکران دینی و غیردینی درآمد. هدفی خالی از بن مایههای علمی و فلسفهی علمی که آن را عمدتا درگیر تعهدهای سیاسی کرد تا عقلانیت علمی و فلسفی. درگیری سیاسی هم خلاصه شد در مبارزه با شاه یا هر آن کسی که آن بالا بر مسندی نشسته است.
با این نوع تفکر ساخت کانون یا اتحادیه یا سندیکای نویسندگان، سالها به تأخیر افتاد. چرا که مبارزه با سانسور یعنی سرنگونی رضاشاه، مبارزه با سانسور یعنی سرنگونی محمدرضا شاه و . . . سالها کسی در این اندیشه نبود که با تشکیل نهادهای کوچک مستقل و دموکراتیک و اشاعه درک صحیح از احقاق حقوق فردی، به احقاق حقوق جمعی خواهد رسید. شاید هم رسیدن به این راه حل برای جامعه ما زود بود. به هررو زیربنا یا روبنای کانون نویسندگان ایران را میتوان نخستین کنگره نویسندگان ایران در سال ۱۳۲۵ دانست. در تیرماه ۱۳۲۵ نیما یوشیج و صادق هدایت و پرویز ناتل خانلری و سعید نفیسی و چند چهره ادبی دیگر، کنگره نویسندگان را تشکیل دادند. در قطعنامهی پایانی آن به ضرورت تأسیس یک بنیاد و اتحادیه برای نویسندگان و شاعران اشاره کردند. اما حوادث ملی شدن صنعت نفت از سال ۱۳۲۷ تا ۱۳۲۹ تا حوادث کودتای ۱۳۳۲ و سقوط دولت مردمی دکتر محمد مصدق خیلی از آرزوهای نویسندگان و شاعران را پس راند. شکست مظلومانه دکتر محمد مصدق یکی از فرازهای مهم در عدم موفقیت جنبش روشنفکری ایران بود برای برپایی کانون یا اتحادیه یا سندیکایی برای نویسندگان و شاعران نوجویی که از سال ۱۳۲۵ در آرزوی تشکیل آن بودند.
معلوم نیست ۸ سال فاصله بین ۱۳۳۲ تا ۱۳۴۰ نویسندگان با چه مباحثی در خصوص جمع نویسندگان روبرو بودند اما در دههی چهل چه بسا پس از انقلاب سفید بهمن ۱۳۴۱ محمدرضا شاه که جدی گرفته نشد و چه بسا پس از قیام پانزده خرداد ۱۳۴۲ آیتاله خمینی که درست دیده نشد، و درست ده سال پس از شکست دکتر محمد مصدق یکی از مباحث به تأخیر افتاده روشنفکران اهل قلم بار دیگر به محافل ادبی هنری راه یافت. شکل دهی به یک تشکل صنفی از ۱۳۲۵ چیزی نبود که توسط روشنفکران متعهد دست به قلم فراموش شود. این خواست اگرچه بر مبنای ضرورتهای فرهنگی و هنری جامعه استوار بود اما به دلایلی که بیان شد، از جمله به دلیل مبارزه با شاه و دیگر مبارزههای سیاسی در راه ملی کردن صنعت نفت عقب افتاد ولی هرگز فراموش نشد. تا آن که در اواسط دههی چهل پس از وقوع چند حادثه منجر به افزایش نارضایتی قشر وسیعی از مردم از رژیم سلطنتی شد.
اعتراض روشنفکران دینی و غیر دینی علاوه بر کمبود آزادی و اختلاف طبقاتی و اشاعه فحشا و . . . عمدتا به هزینههای سرسامآور جشن بیست و پنجمین سال سلطنت در سال ۱۳۴۵ و اعتراض به هزینههای سرسامآور جشنهای دو هزار و پانصدساله شاهنشاهی در سال ۱۳۴۶ جلوهگر شد. این بیهوده کاریها و دادن القاب آریامهر بر شاه و شهبانو به فرح برای اولین بار باعث تمسخر جدی و اعتراضی مسالمتآمیز، اما عمومی شد که پایههای سلطنت دیکتاتورمابانه محمدرضا شاه را به سخره گرفت. دربار شاهنشاهی با شنیدن هجویههای متعدد که عمدتا از زبان دانشجویان داخلی و دانشجویان کنفدراسیونی سراسر اروپا و آمریکا بیان میشد، به فکر چاره افتاد تا در پاسخ روشنفکران جوکساز داخلی و خارجی اقدام به برپایی کنگرهی جهانی نویسندگان و شاعران کند تا بلکه آبروی رفته را به جوی باز گرداند.
این کنگره قرار بود در اسفندماه ۱۳۴۶ توسط شهبانو فرح پهلوی افتتاح شود. جمع کثیری نویسنده ایرانی و خارجی در آن شرکت کنند و با حضورشان تو دهنی محکمی بزنند به روشنفکران اهل قلم داخلی، کسانی مثل سیمین دانشور، جلال آلاحمد، احمد شاملو، نادر نادرپور، رضا براهنی، محمود اعتمادزاده بهآذین، هوشنگ ابتهاج، سیاوش کسرایی، فریدون آدمیت، اخوان ثالث، بهرام بیضایی، باقر پرهام، اسماعیل خویی، داریوش آشوری، غلامحسین ساعدی، محدعلی سپانلو، اسماعیل نوریاعلاء، یدالله رؤیایی، فریدون تنکابنی و . . . که بلافاصله گروهی از همین جمع ضد سانسور با محوریت جلال آلاحمد و بعدها محمود اعتمادزاده (بهآذین) پس از بحث و جدلهای فراوان سرانجام با همکاری گروهها و جمعهای ادبی مثل گروه تالار قندریز، گروه ادبی طرفه، جمع ادبی کافه فیروز و کافه نادری و چند گروه دیگر دور هم جمع شدند. این افراد به رغم گرایشهای هنری و سیاسی متفاوت بر بنیان خواستهای حرفهای مشترک و اهداف مشترک چون مبارزه با سانسور و اتکا به اصول عام و مشخص آزادی بیان و اندیشه گردهم آمدند. پس از جلسات متعدد، در اواخر سال ۱۳۴۶ یک جمع ۴۰ نفری شدند و با انتشار بیانیهای شرکت در کنگره جهانی شعرا و نویسندگان دربار شاهنشاهی را محکوم کردند. این تحریم، اعتراضی بود به نبود آزادی اندیشه و بیان، دخالت عناصر سرکوب در امر انتشار کتاب و مانع تراشی در برابر فعالیتها و خلاقیتهای فرهنگی و هنری که هر روز توسط رژیم پهلوی در روزنامهها و مجلهها اعمال میشد.
چند ماه بعد در اردیبهشت ۱۳۴۷ این جمع چهلنفری با نام کانون نویسندگان ایران و با انتشار بیانیه اول کانون اعلام موجودیت کرد. در بیانیه اول روی دو موضوع تأکید شد.
۱ـ این بیانیه در تحریم کنگره نویسندگان و شاعران طرفدار سلطنت و دربار شاهنشاهی است.
۲ـ ایجاد و تأسیس کانون نویسندگان ایران ضرورتی انکارناپذیر و نیاز جامعه بوده است.
و بدین ترتیب کانون نویسندگان ایران به عنوان اولین نهاد صنفی، فرهنگی، هنری، ادبی و آزادیخواه ایرانی با انگیزه تحریم شاعران و نویسندگان دربار شاهنشاهی شکل گرفت، با این امید که ضرورت نهادی شدن آزادی بیان و اندیشه همواره، بن مایه ساختاری و آرمانیاش باشد ـ که بود.
کانون نویسندگان امیدوار بود پس از کسب اجازه از دولت به فعالیت علنیاش رسمیت ببخشد. از این رو جلال آلاحمد به نمایندگی از جمع به دیدار نخستوزیر وقت آقای امیرعباس هویدا رفت که دیداری بینتیجه بود، اما به رغم بیاعتناییهای معمول، کانون نویسندگان در سال ۱۳۴۷ مجمع عمومی خود را برگزار کرد. پس از اعلام اسامی هیأت دبیران، توانست جلسههای متعددی را پیرامون مقولههای کلیدی مبارزه با سانسور و احقاق حقوق صنفی برگزار کند. این جلسهها تا سال ۱۳۴۹ ادامه یافت و سرانجام از دو سال فعالیت کانون چنین نتیجه گرفته شد که با توجه به درخواست آزادی بیان و اندیشه بیهیچ حصر و استثناء، دولت امیر عباس هویدا هرگز به کانون نویسندگان مجوز رسمی نخواهد داد.
از سال ۱۳۴۹ به بعد با دستگیری و زندانی کردن برخی از اعضای فعال کانون و تهدید و ارعاب و ممنوعالقلم کردن دیگر اعضاء امکان فعالیت کانون محدود و محدودتر شد. ساختار سیاسی حاکم و نهاد پادشاهی، هم چون گذشتهی تاریخی، حداقل از دوره صفویه به این سو، توان تحمل روشنفکر اهل قلم و آزادیخواه را نداشت.
دوره دوم
دوره دوم کانون نویسندگان از اواخر سال ۱۳۵۵ آغاز شد. اعضای کانون در فاصله سالهای ۱۳۴۹ تا ۱۳۵۵ به طور پراکنده به فعالیتهای فرهنگی، ادبی، هنری و بعضا سیاسی باب سلیقه و پسند خود ادامه میدادند. ناگهان وضعیت سیاسی ایران و جهان، اوضاع اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی همراه با رخدادهای درونی حکومت پادشاهی شرایط مساعدی را برای فعالیت مجدد نویسندگان و روزنامه نگاران آزادیخواه از جمله کانون نویسندگان مهیا ساخت. خواستهای اعضای کانون نخست همان درخواست لغو سانسور کتاب و اجرای آزادی بیان و اندیشه بود که منجر به نگارش نامهای سرگشاده شد در تاریخ ۲۳ خرداد ۱۳۵۶ خطاب به آقای امیرعباس هویدا که در سال ۱۳۴۷ با رسمی یا قانونی شدن کانون مخالفت کرده بود. او که ترتیب اثر نداد و بر اثر تلاطم درون حاکمیت برکنار شد، کانون نامه دیگری در تیرماه ۱۳۵۶ به نخستوزیر وقت آقای جمشید آموزگار نوشت که او نیز پاسخ نداد. اما نامه در بین مردم انعکاس وسیعی یافت و منجر به برگزاری ده شب کانون نویسندگان در مهر ۱۳۵۶ شد. تا جایی این ده شب وسیع و چشمگیر بود که جمعی از مفسران خارجی و داخلی آن را سرآغاز انقلاب ۱۳۵۷ نامیدهاند. در آن ده شب آثاری از همان نویسندگانی خوانده شد که رژیم شاهنشاهی میخواست با پرپایی کنگرهای فرمایشی آنان را از حرکت باز دارد. در واقع بر پایی ده شب اولین پیروزی واضع و روشن و دلچسب اهل قلم نواندیش و آزادیخواه بود بر نظام شاهنشاهی که رو به سرنگونی میرفت.
سال ۱۳۵۷ و ۱۳۵۸ و ۱۳۵۹، اوج حرکتهای ترقیخواهانه کانون نویسندگان بود. هییت دبیران بار دیگر نامهای نوشت و از وزیر کشور و نخستوزیر وقت آقای مهندس مهدی بازرگان که جزو روشنفکران مذهبی بود خواست کانون نویسندگان را به رسمیت بشناسد. که متاسفانه این نامه هم بیپاسخ ماند، اما کانون به فعالیتهای خود ادامه داد، و این حقیقت را پذیرفت که گویی تا اطلاع ثانوی هیچ یک از دولتها اعم از دینی و غیر دینی با کانون نویسندگان مستقل و خواهان آزادی اندیشه و بیان موافقت ندارد. در دورهی سه سالهی ۱۳۵۷ تا ۱۳۵۹، کانون در پی فعالیتهای مستمر فرهنگی، هنری، ادبی، برگزاری سمینارهای متعدد و اعزام اعضای خود به نهادهای مستقل و آزادیخواه به وظیفه تاریخی خود در آن مقطع از زمان عمل کرد. انتشار چندین شمارهی مجله «اندیشه آزاد» و کتابهایی با نام ـ نامههای کانون نویسندگان تا هنگام تعطیلی آن در تیرماه ۱۳۶۰ نقطهی اوجی به شمار میرود برای جنبش روشنفکری ایران.
بلافاصله پس از اشغال کانون توسط افراد مسلح به چوب و چماق و زنجیر، در تیرماه ۱۳۶۰ بگیر و ببندها آغاز شد و به ناچار عدهای از اعضای فعال به خارج کشور گریختند و به اجبار به تبعید تن دادند. آنان که ماندند به طور پراکنده و در گروهها و محافل کوچک به فعالیتهای فرهنگی و ادبی خود ادامه دادند. سالهای ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۷، سالهای اختناق و آزار و تحقیر و کشتار دگراندیشان در میهن ما بود. در آغاز همان سال بود که سعید سلطانپور نمایشنامهنویس و عضو هیأت دبیران کانون از میان ما رفت و اعدام شد. مرگ غلامحسین ساعدی در سال ۱۳۶۴ باعث شد پس از سه سال، نویسندگان و شاعران با گردهمایی در مسجدی دیداری نسبتا همگانی تازه کنند. در سال ۱۳۶۷ پس از کشتار زندانیان سیاسی در سکوت مرگبار روزنامهها و مجلهها و رادیو تلویزیون، دولت نفسی به آسودگی کشید و اندکی به خواب رفت. اعضای کانون در جمعهای خصوصیتر بحث فعال کردن مجدد کانون را پس از هفت سال فترت پیش کشیدند. اما حادثه چنان پیش رفت که این مهم مصادف شد با زلزله رودبار در سال ۱۳۶۹. در آن جلسات پیشنویسی برای فعالیت مجدد تهیه شد، اما براثر همزمانی با فتوای قتل سلمان رشدی و تهدیدهای آشکار و پنهان مسکوت ماند. اما بحث درباره فعالیت مجدد کانون در مطبوعات ادامه یافت.
دوره سوم
من شروع دوره سوم فعالیت کانون را، دفاع کانون از سعیدی سیرجانی در اعلامیه مورخه ۲۳ اسفند ۱۳۷۲ میدانم. این دفاع برگ زرینی بود از شجاعت جمع اعضای مشورتی. به دنبال انتشار آن متن، متن «ما نویسندهایم» با امضای ۱۳۴ شاعر و نویسنده در ۲۳ مهر ۱۳۷۳ منتشر شد، که هر دو حرکاتی مؤثر در مبارزه علیه سانسور و دفاع از آزادی اندیشه و بیان بود. متن ۱۳۴ نویسنده که بیان حضور جمعی روشنفکران اهل قلم برای دستیابی به یک تشکل و جامعه دموکراتیک بود با پاسخ شناخته شده مسئولان ارشادی رو به رو شد و آن چیزی نبود جز توهین، تهدید، ارعاب و دستگیری و بازجویی اغلب اعضای جلسهی مشورتی و اوج بداخلاقیها و بدرفتاریها، و سرانجام قرار دادن اتوبوس حامل ۲۱ شاعر و نویسنده در لبهی پرتگاه دره عمیق حیران در ۱۷ مرداد ۱۳۷۵ و سپس دستگیری فرج سرکوهی و ناپدید شدن او و قتل غفار حسینی و احمد تفضلی و ابراهیم زالزاده که دو تن اخیر فرهنگی بودند ولی عضو کانون نبودند.
اما کانون با پشتسر گذاشتن این بحران باردیگر در پی برگزاری جلسات برای اصلاح روزآمد کردن منشور و اساسنامه خود برآمد. این بار کانون با توجه به روح عمومی بیانهی اول در اردیبهشت ۱۳۴۷ و موضع کانون در فروردین ۱۳۵۸ و با استناد به متن ۱۳۴ نویسنده در تاریخ ۱۸ شهریور ۱۳۷۵ منشور جدید خود را منتشر کرد که در آن هیچ چیز عجیبی نبود جز درخواست اولیه هر انسان اندیشمند آزادیخواه که می گفت آزادی اندیشه و بیان و نشر در همهی عرصههای حیات فردی و اجتماعی بی هیچ حصر و استنثاء حق همگان است.
پس از دوم خرداد ۱۳۷۶ و رییس جمهور شدن آقای محمد خاتمی، قصد اعضای کانون این بود که با توجه به شعارهای اصلاح طلبانه ایشان در تمام سطوح، بار دیگر منشور جدید کانون به محک گذاشته شود. شور و شوق برخی از اعضاء کانون چنان بالا بود که حتی به رسمیت یافتن کانون میاندیشیدند ـ که پس از فراخوان کمیته برگزاری مجمع عمومی در ۲۰ مرداد ۱۳۷۷ ناگهان بار دیگر کشتار نویسندگان و دگر اندیشان آغاز شد. این بار حمید حاجیزاده و پسر دهسالهاش کارون، مجید شریف، پیروز دوانی و سرانجام دو تن از اعضای فعال کانون محمد مختاری و محمدجعفر پوینده به قتل رسیدند و نقطهای تاریک در ذهن اعضا و هواداران کانون کاشتند که هرگز زودونی نیست.
ناتمام
| < قبلی | بعدی > |
|---|






Twitter
Facebook