نه مخملی نه سبز
سرخ است سرخ
گرم و تپنده همچون ستارهای نوزاده که در زِهدان کهکشان به هم میرسد
اما به خاک افتادی با گونههای سرخ و پیشانی سرخ
شالت سرخ
آن شب تو را کنار رودی از گراس و تکیلا خواباندم
و تا بامداد، چون زنی به درد زایمان،
به خود پیچیدم.
من مرگ را دیدهام
و او هیچ سرخ نبود
یکبار به شکل مجسمهی به زیر کشیدهای دیدمش که کودکان
بر آن میشاشیدند، و آقا حبیب قناد هم.
برادرم دستم را کشید و گفت، «زیپت را بالا بکش. حیف شاش.»
و بر مرگ لگد زدیم.
مرگ را به راحتی باز میشناسم، چرا که او
از تماشای چهرهی دختری پنج ساله در خواب نیمهشب
لذتی نمیبرد.
من مرگ را دیدهام
کنار راه تهران-قم
به شکل گربهی سیاه فرتوتی کز کرده بود، بی افتخار
بی غرور
با تکبری تمام اما صدقه میستاند.
تو شال سبزی داشتی
ولی نمردی بلکه سرخ شدی، و این افتخار و سرمستی است.
میبینی؟ مرگ رنگ ندارد رفیق
نه سیاه است، نه سبز، نه سفید
اما تنها یکی است که بر او میشورد
مرگ وِردی بود که ملتی را به خواب میکرد
باطلالسحرش اما سرخ
سرخی که از دهان و بینی و سینهات جوشید.
| < قبلی | بعدی > |
|---|







Twitter
Facebook