شهرگان - جمعه، ۰۸ آبان ۱۳۸۸ / ۳۰ اکتبر ۲۰۰۹ / ۱۲:۳۶
بخش ۱۱آقای قادری به من دستور داد دستهایش را رها کنم. مرجان در همان لحظه چنان عمیق خواب رفته بود که برایم باور کردنی نبود. آقای قادری گفت بیدارش کن و وقتی دست و رویش را شست بیایید پیش ما و خودش کاسه آب را برداشت و از اتاق خارج شد.
با حولهای که آنجا بود شروع کردم صورت زیبای مرجان را پاک کردن. دانههای برنج را از موهایش جدا کردم و دستی به صورت زیبایش کشیدم. با انگشتم لبان خشکیدهاش را لمس کردم و آهسته لپش را بوسیدم و در حالیکه دستش را در دستم گرفته بودم و ماساژ میدادم صدایش کردم. چشمهایش را باز کرد. لبخندی زد. به سقف و بعد به اطراف نگاه کرد و گفت:
- چی شد؟ باز شاهکار زدم؟

بلند شد اما بلافاصله با دست سرش را گرفت و از سردرد نالید. گفتم در اتاق استراحت آقا مهدی صاحب رستوران هستیم و او حالش خراب شده. بعد کمکش کردم و بیرون رفتیم.
صاحب رستوران به من که سعی داشتم صورتحساب را پرداخت کنم با خنده و شوخی گفت:
- صورتحساب را میفرستم خانه آقای قادری.
آقای قادری در حالیکه میخندید دستم را گرفت و درحالیکه از رستوران بیرون میرفت و مرا به دنبال خود میکشید گفت:
- تا آخر عمر که تو و مرجان به این رستوران بیایید هم آقا مهدی از شما پول نخواهد گرفت!
در راه بازگشت همه ساکت بودیم. نزدیک خانه، آقای قادری خطاب به مرجان گفت:
- دختر نگران نباش. به امید حق میریم و میبینیم که مادرت بازهم به دیدنت میاد یا نه!
بعد رو به من کرد و گفت:
- تو نمیدانی که امروز چه کار بزرگی کردی. آقا مهدی نعمتی است که خدا به تو و مرجان داده.
کمی ساکت شد و آهی کشید و گفت:
- الله اکبر. از کارای خدا.
صدایش بغض داشت. سکوت کرد و آهسته چشمانش را پاک کرد و گفت:
- فردا سه نفره به سلسبیل میریم. مرجان حتمن بیایی دخترم.
وقتی آقای قادری را جلوی در خانهاش پیاده کردم تا موقعی که داخل حیاط رفت منتظر ماندم و از دور نگاهش کردم. به نظرم رسید با مردی روبرو هستم که او را تا آن زمان نمیشناختهام و دست کم گرفتهام. از آنچه که او جلوی روی من انجام داده بود هنوز حیرتزده بودم. به صندلی عقب نگاه کردم. مرجان که چند ثانیه قبل جواب خداحافظی آقای قادری را داده بود روی صندلی عقب دراز کشیده و خوابیده بود. آهسته به طرف خانه عمهجان راه افتادم.
معمولاً وقتی چنین اتفاقهایی میافتاد مرجان برای حرف زدن پیشقدم نمیشد. من در شرایطی مناسب اشارهای میکردم. گاهی او برای حرف زدن رغبت نشان میداد و گاهی مقاومت میکرد. من هم دقیقاً با حال و هوای او جلو میرفتم. آن روز تا شب اتفاق خاصی نیفتاد. بعد از شام که آقای منوچهر خان و عمهجان برای تریاک کشیدن میز شام را ترک کردند من و مرجان تنها ماندیم. من با احتیاط و با اشاره به جریان ظهر از او حالش را پرسیدم. این روشی بود که من به مرور آموخته بودم. اگر او قصد حرف زدن راجع به آنچه را که اتفاق افتاده نداشت جوابی کلی میداد و به بهانهی چیزی مرا ترک میکرد ولی آن شب با علاقه صدایش را پایین آورد و طوری که انگار خوشحال بود من از او پرسیدهام گفت: درست وقتی آقای قادری تو چشام نگاه کرد من دیدم مردی عقب عقب وارد رستوران شد و همونطوری عقب عقب به سمت میز ما آمد. من دهانم چفت شد. مرد آنقدر جلو آمد که پشت آقای قادری ایستاد. آقا مهدی از همان دور برایش دست تکان داد. وقتی مرد رویش را برگرداند پدر من بود! من از ترس خواستم جیغ بزنم اما بعد چیزی یادم نیست تا اینکه بیدار شدم و دیدم تو بالای سرم هستی!!
مرجان ساکت شد. من دچار چنان ترسی شده بودم که نمیتوانستم و نخواستم از آنچه که رفته بود صحبت کنم. وقتی کوکب خانم آمد که ظرفها را جمع کند بلند شدم و به بهانه کمک به او در واقع از مرجان فرار کردم.
روز بعد من طبق عادت همیشگی صبح زود بیدار شدم. مرجان هنوز خوابیده بود و من میدانستم که مثل عمهجان و منوچهرخان تا لنگ ظهر خواهد خوابید. به شدت احساس گرسنگی میکردم و هوس کلهپاچه داشتم. خودم را رساندم به چهارراه کاظمی. در کلهپزی آقا نصرت کلهپز جای سوزن انداختن نبود، اما من از مشتریهای همیشگی او بودم و همیشه برایم جایی پیدا میکرد. مشتریها از حکومت نظامی در نیمه شعبان صحبت میکردند. روز قبل آقای قادری تأکید کرده بود که درست روز پانزده شعبان که روز بعد بود به باغ طنیده برویم. اگر حکومت نظامی میشد رفتن ما قطعاً دچار مشکل میشد. میدانستم که آقای قادری هم صبح زود بیدار میشود و مثل من کلهپاچهخور هست. برای او کلهپاچه سفارش دادم و با یک نان سنگگ دو آتشه خشخاشدار سراغش رفتم. او که بدون معطلی به جان کلهپاچه افتاده بود به دقت به اخباری که داشتم گوش داد و گفت خودش خبر شده اما تأکید داشت که فردا بهترین روز رفتن است در غیر اینصورت احتمالاً باید یک سال صبر کنیم. او توضیحات زیادی از ارتباط روز شعبان و دنیای جادو و جنبل و اجنه داد که چیزی به یادم نمانده به جز آنکه تأکید داشت انرژی آن روز به نفع انسان است که اشرف مخلوقات هست.
از آقای قادری ماجرای خریدن و قربانی کردن گاو را پرسیدم. او گفت در واقع خرید و قربانی کردن گاوی در کار نیست او با این کار قصد دارد مرجان را به منطقه سلسبیل بکشاند. آقای قادری گفت ماجراهایی راجع به خانواده علیاکبرخان هست که من از آن بیخبرم. او برایم برملا کرد که آقا مهدی صاحب چلو کبابی نوبهار از دوستان زمان کودکی بهرامخان پدر مرجان بوده. در مقابل چشمان از حدقه درآمده من او توضیح داد که آقا مهدی هنوز در همان محله باغ طنیده زندگی میکند و یکی از کسانی است که سالها قبل دنبال بهرامخان میگشت. بر اساس حرفهای او آقا مهدی که از همکاران اداره دارایی آقای قادری بود تا زمانی که پدربزرگ مادری مرجان در دادگاه حاضر نشد و رضایت نداد آقامهدی شاکی پرونده بود و اعتقاد داشت بهرامخان و زنش کشته شدهاند. بدون آنکه آقای قادری مستقیماً منوچهرخان عموی مرجان را متهم کند در من این شک را بوجود آورد که سالها قبل آقامهدی و منوچهرخان دست و پنجهای نرم کردهاند و وضع مالی خوب منوچهرخان و رشوههایی که داده ماجرایی را در هاله ابهام گذاشته. من تازه متوجه میشدم که چرا آقای قادری در رستوران نوبهار به من گفت آقامهدی برای همیشه از من و مرجان پول نخواهد گرفت. آنچه که دیروز مرتب باعث الله و اکبر گفتنهای هیجانی آقای قادری میشد این تصادف حضور مرجان با او در مکانی بود که آقامهدی تنها مدافع پدر مرجان صاحب آنجاست. آقای قادری بدون هیچ پرده پوشیای به من گفت که هرگز حاضر نمیشده که برای ورود به باغ طنیده همراه من بشود اما پیدا شدن آقامهدی و تکرار حرفها و باورهایی که او در مورد ماجرای قتل پدر و مادر مرجان داشت و آنچه که بر مرجان گذشت باعث تغییر تصمیم او شده. آقای قادری گفت برای فردا تدارکات زیادی دیده از جمله آقای دکتر باجناق سعید و جناب سروان و خود سعید و آقامهدی در پشت صحنه ما را در رفتن به باغ طنیده کمک خواهند کرد که از آنها فقط آقامهدی به خاطر نزدیک بودن به محل باغ طنیده و اطلاعاتی که دارد از ماجرا خبر داشت و در واقع مشوق اینکار بود. آقای قادری از من خواست که بعدازظهر که شلوغترین زمان در سلسبیل هست و بر اساس اطلاعاتی که از آقا مهدی دارد هر چه به سمت غروب باشد بهتر است باید به اتفاق مرجان آنجا باشیم. آقای قادری برایم مشخص کرد که تمام این ماجرا به حضور مرجان ربط دارد و باید حتمن موفق به راضی کردن او به آمدنش بشوم در غیر اینصورت رفتن ما به سلسبیل بیفایده و در نتیجه طرح فردا کنسل خواهد شد. آقای قادری گفت آنچه مرجان را منقلب میکند مقداری از انرژی اوست که در مکانی رها شده و به او بازنگشته و او بر اساس شایعاتی که شنیده و حرفهای آقامهدی باور دارد که قسمتی از آن انرژی در سلسبیل زندانیست که اگر موفق شویم آن انرژی را در سلسبیل آزاد کنیم احتیاجی به رفتن به باغ طنیده نیست و الا احتمال آنکه مرجان در پای دیوار حضور جان ببازد زیاد است. دوباره احساس ترس مشابهی که در چلوکبابی نوبهار داشتم به سراغم آمد. در روز روشن به شدت میترسیدم و این ترس شامل ترسیدن از خود آقای قادری هم میشد. آقای قادری که متوجه تغییر حالتم شد با تحکم به من دستور داد نفس عمیق بکشم اما من نه تنها قادر به نفس عمیق کشیدن نبودم بلکه احساس میکردم به حالت عادی هم نفس کشیدن برایم مشکل شده. آقای قادری در حالیکه دستش را مشت کرده بود و در گودی بالای شکم محلی که جناغ سینه است فشار میداد مرتب نفس عمیق میکشید و با صدای بلند رو به من تکرار میکرد:
- نگذار هوشت بره! مقاومت کن! اینطوری نفس عمیق میکشن. و بعد مرتب نفس عمیق میکشید.
صدای آقای قادری ضعیفتر و ضعیفتر میشد. من درست در حالتی بودم که میخواستم خواب بروم. یاد تمرین بردن حافظه در خواب افتادم و سعی کردم جلوی روی هم افتادن پلکهایم را بگیرم. با مکافات زیادی دستم را که به نظرم خیلی سنگین بود توانستم مشت کنم و درست در جایی بگذارم که آقای قادری گذاشته بود. حالا صدایش را که تکرار میکرد:
- اینطوری نفس میکشن! واضحتر میشنیدم. نمیدانستم نفس کشیدن یعنی چه اما سعی کردم همان کاری را که او میکند بکنم با اولین دم و بازدم تغییر زیادی کردم و نفسهای بعدی مرا به حال اول برگرداند. همه ماجرا برای من چند دقیقه به نظر آمد اما آقای قادری برایم روشن کرد که یکساعت تمام در تلاش بوده تا جلوی غلتیدن من به بیهوشی را بگیرد! آقای قادری معتقد بود اگر او موفق به بیدار کردن من نمیشد بعد از خوابی شیرین من برای همیشه حافظه خودم را از دست میدادم! به حرف آقای قادری اعتقادی نداشتم اما آنچه را که تجربه کرده بودم هرگز در عمرم تجربه نکرده بودم و بسیار خوشحال بودم که او موفق به بیدار کردنم شده. از آقای قادری خواستم توضیحاتش راجع به مرجان را ادامه دهد او گفت احتمال دارد که مرجان قسمت اعظم انرژی روحی خود را در باغ طنیده گم کرده باشد. آنچه که آقای قادری از آن صحبت میکرد. با اتفاقی که خودم تجربه کردم برایم تازگی داشت و بسیار عجیب بود. آنچه را که انسان میخواند و یا حتی میبیند با آنچه که خودش تجربه میکند تفاوت فراوان دارد. اعتراف میکنم که با توجه به تعریفهای آقای قادری من همیشه فکر میکردم که بیشتر از او میدانم و در عوالم ناشناخته از او کنجاوترم و منابع بیشتری را خواندهام، اما حرفهایی که میزد نشان میداد که او تا حالا برای من ناشناخته مانده. او مقداری از کلهپاچه را که برای طلعت خانم گذاشته بود برای او که از خواب بیدار شده بود برد و وقتی دوباره برگشت بدون مقدمه گفت:
- در ما انرژیای وجود داره که تا زندهایم فعالیتهامونو راست و ریست میکنه و وقتی مُردیم مثل خود ما تو دنیای دیگهای به دنیا میاد.
آقای قادری معتقد بود هر کدام از ما برای زندگی در دنیای مادی به صد درصد آن انرژی احتیاج داریم اما گاهی درصدی از آن بنا به دلایلی در جاهایی زندانی میشود که بستگی به حجم و مقدار آن برای ما در زندگی روزمره تولید اشکال میکند. او معتقد بود که درصد انرژیای که از مرجان در جا یا جاهایی زندانی شده بسیار زیاد است و اگر آزاد نشود زندگی او را به مرور فلج خواهد کرد. او این را یکی دیگر از دلایلی شمرد که حاضر شده به ما کمک کند. بحث انرژی آقای قادری برایم کاملاً جدید بود. من راجع به روح چیزهای زیادی خوانده بودم. در واقع باورم به دنیاهای ناشناخته ربط پیدا میکرد به اعتقاداتم به مسئله روح. یاد استاد روانشناسی و فلسفه افتادم. آقای قادری از وقتی که طلعت خانم بیدار شده بود مرتب حرفش را قطع میکرد تا نظری به طلعت خانم بیندازد. برای اینکه او را با طلعت خانم راحت بگذارم و تا زمانیکه مطمئن میشوم که مرجان بیدار شده به فکر افتادم که به دانشکده بروم و علاوه بر آنکه در جریان حوادث آنجا قرار میگیرم تلاش کنم شاید بتوانم با استاد شگرف تماس و نشستی داشته باشم. قرار مدارهایم را با آقای قادری گذاشتم و راه افتادم.
- ادامه دارد -
[بخش نخست][بخش دوم][بخش سوم][بخش چهارم][بخش پنجم][بخش ششم][بخش هفتم][بخش هشتم][بخش نهم]
[بخش دهم][بخش یازدهم]
- چی شد؟ باز شاهکار زدم؟

بلند شد اما بلافاصله با دست سرش را گرفت و از سردرد نالید. گفتم در اتاق استراحت آقا مهدی صاحب رستوران هستیم و او حالش خراب شده. بعد کمکش کردم و بیرون رفتیم.
صاحب رستوران به من که سعی داشتم صورتحساب را پرداخت کنم با خنده و شوخی گفت:
- صورتحساب را میفرستم خانه آقای قادری.
آقای قادری در حالیکه میخندید دستم را گرفت و درحالیکه از رستوران بیرون میرفت و مرا به دنبال خود میکشید گفت:
- تا آخر عمر که تو و مرجان به این رستوران بیایید هم آقا مهدی از شما پول نخواهد گرفت!
در راه بازگشت همه ساکت بودیم. نزدیک خانه، آقای قادری خطاب به مرجان گفت:
- دختر نگران نباش. به امید حق میریم و میبینیم که مادرت بازهم به دیدنت میاد یا نه!
بعد رو به من کرد و گفت:
- تو نمیدانی که امروز چه کار بزرگی کردی. آقا مهدی نعمتی است که خدا به تو و مرجان داده.
کمی ساکت شد و آهی کشید و گفت:
- الله اکبر. از کارای خدا.
صدایش بغض داشت. سکوت کرد و آهسته چشمانش را پاک کرد و گفت:
- فردا سه نفره به سلسبیل میریم. مرجان حتمن بیایی دخترم.
وقتی آقای قادری را جلوی در خانهاش پیاده کردم تا موقعی که داخل حیاط رفت منتظر ماندم و از دور نگاهش کردم. به نظرم رسید با مردی روبرو هستم که او را تا آن زمان نمیشناختهام و دست کم گرفتهام. از آنچه که او جلوی روی من انجام داده بود هنوز حیرتزده بودم. به صندلی عقب نگاه کردم. مرجان که چند ثانیه قبل جواب خداحافظی آقای قادری را داده بود روی صندلی عقب دراز کشیده و خوابیده بود. آهسته به طرف خانه عمهجان راه افتادم.
معمولاً وقتی چنین اتفاقهایی میافتاد مرجان برای حرف زدن پیشقدم نمیشد. من در شرایطی مناسب اشارهای میکردم. گاهی او برای حرف زدن رغبت نشان میداد و گاهی مقاومت میکرد. من هم دقیقاً با حال و هوای او جلو میرفتم. آن روز تا شب اتفاق خاصی نیفتاد. بعد از شام که آقای منوچهر خان و عمهجان برای تریاک کشیدن میز شام را ترک کردند من و مرجان تنها ماندیم. من با احتیاط و با اشاره به جریان ظهر از او حالش را پرسیدم. این روشی بود که من به مرور آموخته بودم. اگر او قصد حرف زدن راجع به آنچه را که اتفاق افتاده نداشت جوابی کلی میداد و به بهانهی چیزی مرا ترک میکرد ولی آن شب با علاقه صدایش را پایین آورد و طوری که انگار خوشحال بود من از او پرسیدهام گفت: درست وقتی آقای قادری تو چشام نگاه کرد من دیدم مردی عقب عقب وارد رستوران شد و همونطوری عقب عقب به سمت میز ما آمد. من دهانم چفت شد. مرد آنقدر جلو آمد که پشت آقای قادری ایستاد. آقا مهدی از همان دور برایش دست تکان داد. وقتی مرد رویش را برگرداند پدر من بود! من از ترس خواستم جیغ بزنم اما بعد چیزی یادم نیست تا اینکه بیدار شدم و دیدم تو بالای سرم هستی!!
مرجان ساکت شد. من دچار چنان ترسی شده بودم که نمیتوانستم و نخواستم از آنچه که رفته بود صحبت کنم. وقتی کوکب خانم آمد که ظرفها را جمع کند بلند شدم و به بهانه کمک به او در واقع از مرجان فرار کردم.
روز بعد من طبق عادت همیشگی صبح زود بیدار شدم. مرجان هنوز خوابیده بود و من میدانستم که مثل عمهجان و منوچهرخان تا لنگ ظهر خواهد خوابید. به شدت احساس گرسنگی میکردم و هوس کلهپاچه داشتم. خودم را رساندم به چهارراه کاظمی. در کلهپزی آقا نصرت کلهپز جای سوزن انداختن نبود، اما من از مشتریهای همیشگی او بودم و همیشه برایم جایی پیدا میکرد. مشتریها از حکومت نظامی در نیمه شعبان صحبت میکردند. روز قبل آقای قادری تأکید کرده بود که درست روز پانزده شعبان که روز بعد بود به باغ طنیده برویم. اگر حکومت نظامی میشد رفتن ما قطعاً دچار مشکل میشد. میدانستم که آقای قادری هم صبح زود بیدار میشود و مثل من کلهپاچهخور هست. برای او کلهپاچه سفارش دادم و با یک نان سنگگ دو آتشه خشخاشدار سراغش رفتم. او که بدون معطلی به جان کلهپاچه افتاده بود به دقت به اخباری که داشتم گوش داد و گفت خودش خبر شده اما تأکید داشت که فردا بهترین روز رفتن است در غیر اینصورت احتمالاً باید یک سال صبر کنیم. او توضیحات زیادی از ارتباط روز شعبان و دنیای جادو و جنبل و اجنه داد که چیزی به یادم نمانده به جز آنکه تأکید داشت انرژی آن روز به نفع انسان است که اشرف مخلوقات هست.
از آقای قادری ماجرای خریدن و قربانی کردن گاو را پرسیدم. او گفت در واقع خرید و قربانی کردن گاوی در کار نیست او با این کار قصد دارد مرجان را به منطقه سلسبیل بکشاند. آقای قادری گفت ماجراهایی راجع به خانواده علیاکبرخان هست که من از آن بیخبرم. او برایم برملا کرد که آقا مهدی صاحب چلو کبابی نوبهار از دوستان زمان کودکی بهرامخان پدر مرجان بوده. در مقابل چشمان از حدقه درآمده من او توضیح داد که آقا مهدی هنوز در همان محله باغ طنیده زندگی میکند و یکی از کسانی است که سالها قبل دنبال بهرامخان میگشت. بر اساس حرفهای او آقا مهدی که از همکاران اداره دارایی آقای قادری بود تا زمانی که پدربزرگ مادری مرجان در دادگاه حاضر نشد و رضایت نداد آقامهدی شاکی پرونده بود و اعتقاد داشت بهرامخان و زنش کشته شدهاند. بدون آنکه آقای قادری مستقیماً منوچهرخان عموی مرجان را متهم کند در من این شک را بوجود آورد که سالها قبل آقامهدی و منوچهرخان دست و پنجهای نرم کردهاند و وضع مالی خوب منوچهرخان و رشوههایی که داده ماجرایی را در هاله ابهام گذاشته. من تازه متوجه میشدم که چرا آقای قادری در رستوران نوبهار به من گفت آقامهدی برای همیشه از من و مرجان پول نخواهد گرفت. آنچه که دیروز مرتب باعث الله و اکبر گفتنهای هیجانی آقای قادری میشد این تصادف حضور مرجان با او در مکانی بود که آقامهدی تنها مدافع پدر مرجان صاحب آنجاست. آقای قادری بدون هیچ پرده پوشیای به من گفت که هرگز حاضر نمیشده که برای ورود به باغ طنیده همراه من بشود اما پیدا شدن آقامهدی و تکرار حرفها و باورهایی که او در مورد ماجرای قتل پدر و مادر مرجان داشت و آنچه که بر مرجان گذشت باعث تغییر تصمیم او شده. آقای قادری گفت برای فردا تدارکات زیادی دیده از جمله آقای دکتر باجناق سعید و جناب سروان و خود سعید و آقامهدی در پشت صحنه ما را در رفتن به باغ طنیده کمک خواهند کرد که از آنها فقط آقامهدی به خاطر نزدیک بودن به محل باغ طنیده و اطلاعاتی که دارد از ماجرا خبر داشت و در واقع مشوق اینکار بود. آقای قادری از من خواست که بعدازظهر که شلوغترین زمان در سلسبیل هست و بر اساس اطلاعاتی که از آقا مهدی دارد هر چه به سمت غروب باشد بهتر است باید به اتفاق مرجان آنجا باشیم. آقای قادری برایم مشخص کرد که تمام این ماجرا به حضور مرجان ربط دارد و باید حتمن موفق به راضی کردن او به آمدنش بشوم در غیر اینصورت رفتن ما به سلسبیل بیفایده و در نتیجه طرح فردا کنسل خواهد شد. آقای قادری گفت آنچه مرجان را منقلب میکند مقداری از انرژی اوست که در مکانی رها شده و به او بازنگشته و او بر اساس شایعاتی که شنیده و حرفهای آقامهدی باور دارد که قسمتی از آن انرژی در سلسبیل زندانیست که اگر موفق شویم آن انرژی را در سلسبیل آزاد کنیم احتیاجی به رفتن به باغ طنیده نیست و الا احتمال آنکه مرجان در پای دیوار حضور جان ببازد زیاد است. دوباره احساس ترس مشابهی که در چلوکبابی نوبهار داشتم به سراغم آمد. در روز روشن به شدت میترسیدم و این ترس شامل ترسیدن از خود آقای قادری هم میشد. آقای قادری که متوجه تغییر حالتم شد با تحکم به من دستور داد نفس عمیق بکشم اما من نه تنها قادر به نفس عمیق کشیدن نبودم بلکه احساس میکردم به حالت عادی هم نفس کشیدن برایم مشکل شده. آقای قادری در حالیکه دستش را مشت کرده بود و در گودی بالای شکم محلی که جناغ سینه است فشار میداد مرتب نفس عمیق میکشید و با صدای بلند رو به من تکرار میکرد:
- نگذار هوشت بره! مقاومت کن! اینطوری نفس عمیق میکشن. و بعد مرتب نفس عمیق میکشید.
صدای آقای قادری ضعیفتر و ضعیفتر میشد. من درست در حالتی بودم که میخواستم خواب بروم. یاد تمرین بردن حافظه در خواب افتادم و سعی کردم جلوی روی هم افتادن پلکهایم را بگیرم. با مکافات زیادی دستم را که به نظرم خیلی سنگین بود توانستم مشت کنم و درست در جایی بگذارم که آقای قادری گذاشته بود. حالا صدایش را که تکرار میکرد:
- اینطوری نفس میکشن! واضحتر میشنیدم. نمیدانستم نفس کشیدن یعنی چه اما سعی کردم همان کاری را که او میکند بکنم با اولین دم و بازدم تغییر زیادی کردم و نفسهای بعدی مرا به حال اول برگرداند. همه ماجرا برای من چند دقیقه به نظر آمد اما آقای قادری برایم روشن کرد که یکساعت تمام در تلاش بوده تا جلوی غلتیدن من به بیهوشی را بگیرد! آقای قادری معتقد بود اگر او موفق به بیدار کردن من نمیشد بعد از خوابی شیرین من برای همیشه حافظه خودم را از دست میدادم! به حرف آقای قادری اعتقادی نداشتم اما آنچه را که تجربه کرده بودم هرگز در عمرم تجربه نکرده بودم و بسیار خوشحال بودم که او موفق به بیدار کردنم شده. از آقای قادری خواستم توضیحاتش راجع به مرجان را ادامه دهد او گفت احتمال دارد که مرجان قسمت اعظم انرژی روحی خود را در باغ طنیده گم کرده باشد. آنچه که آقای قادری از آن صحبت میکرد. با اتفاقی که خودم تجربه کردم برایم تازگی داشت و بسیار عجیب بود. آنچه را که انسان میخواند و یا حتی میبیند با آنچه که خودش تجربه میکند تفاوت فراوان دارد. اعتراف میکنم که با توجه به تعریفهای آقای قادری من همیشه فکر میکردم که بیشتر از او میدانم و در عوالم ناشناخته از او کنجاوترم و منابع بیشتری را خواندهام، اما حرفهایی که میزد نشان میداد که او تا حالا برای من ناشناخته مانده. او مقداری از کلهپاچه را که برای طلعت خانم گذاشته بود برای او که از خواب بیدار شده بود برد و وقتی دوباره برگشت بدون مقدمه گفت:
- در ما انرژیای وجود داره که تا زندهایم فعالیتهامونو راست و ریست میکنه و وقتی مُردیم مثل خود ما تو دنیای دیگهای به دنیا میاد.
آقای قادری معتقد بود هر کدام از ما برای زندگی در دنیای مادی به صد درصد آن انرژی احتیاج داریم اما گاهی درصدی از آن بنا به دلایلی در جاهایی زندانی میشود که بستگی به حجم و مقدار آن برای ما در زندگی روزمره تولید اشکال میکند. او معتقد بود که درصد انرژیای که از مرجان در جا یا جاهایی زندانی شده بسیار زیاد است و اگر آزاد نشود زندگی او را به مرور فلج خواهد کرد. او این را یکی دیگر از دلایلی شمرد که حاضر شده به ما کمک کند. بحث انرژی آقای قادری برایم کاملاً جدید بود. من راجع به روح چیزهای زیادی خوانده بودم. در واقع باورم به دنیاهای ناشناخته ربط پیدا میکرد به اعتقاداتم به مسئله روح. یاد استاد روانشناسی و فلسفه افتادم. آقای قادری از وقتی که طلعت خانم بیدار شده بود مرتب حرفش را قطع میکرد تا نظری به طلعت خانم بیندازد. برای اینکه او را با طلعت خانم راحت بگذارم و تا زمانیکه مطمئن میشوم که مرجان بیدار شده به فکر افتادم که به دانشکده بروم و علاوه بر آنکه در جریان حوادث آنجا قرار میگیرم تلاش کنم شاید بتوانم با استاد شگرف تماس و نشستی داشته باشم. قرار مدارهایم را با آقای قادری گذاشتم و راه افتادم.
- ادامه دارد -
[بخش نخست][بخش دوم][بخش سوم][بخش چهارم][بخش پنجم][بخش ششم][بخش هفتم][بخش هشتم][بخش نهم]
[بخش دهم][بخش یازدهم]
آخرین به روز رسانی ( سهشنبه، ۱۹ آبان ۱۳۸۸ ۰۱:۰۶ )
| < قبلی | بعدی > |
|---|






Twitter
Facebook
نظرات
من از داستان ديوار حضور بسيار خوشم آمده و آنرادنيال مي كنم . اما متأسفانه بخش 9 اين داستان erorr 404 مي دهد و اجرانميشود . دلم مي خواهد بدانم كه اين داستان چند بخش مي باشد و قسمتهاي بعدي راكه قرارمي دهيد.
باتشكر و سپاس فراوان
لطفاً به بخش آرشیو آثار نویسندگان مراجعه کنید و مجموعه کامل این داستان که در آرشیو عبدالقادر بلوچ آورده شده، بخش هایی را که احیاناً جا افتاده است مطالعه کنید.
برای سهولت کار شما این لینک در پائین آورده شده است.
با سپاس از تماس شما
شهرگان
fa.shahrgon.com/.../