شهرگان
شما اینجا هستید: دانش و پژوهش سلامت و روان زندگی، عشق و دیگر هیچ


زندگی، عشق و دیگر هیچ

شهرگان - پنج‌شنبه، ۰۸ بهمن ۱۳۸۸ / ۲۸ ژانویه ۲۰۱۰ / ۱۴:۱۱

لئوبوسکالیا
ـ بخش سوم ـ

در زمینه‌ی آموزش، داستان جالبی هست که بد نیست شما هم بدانید. اسمش «مدرسه حیوانات» است. همیشه از نقل این داستان لذت برده‌ام، شاید دور از ذهن باشد، اما حقیقت دارد. مسئولین امور آموزشی سالهاست به این داستان می‌خندند اما کسی فکر چاره‌ای نمی‌کند.

ماجرا از این جا شروع می‌شود که حیوانات جنگل یکی از روزها دور هم جمع می‌شوند تا مدرسه‌ای درست کنند. خرگوش، پرنده، سنجاب و مارماهی شورای آموزشی مدرسه را تشکیل دادند. خرگوش اصرار داشت که دویدن جزء برنامه‌ی درس باشد، پرنده معتقد بود که باید پرواز نیز گنجانده شود. ماهی هم به آموزش شنا معتقد بود و سنجاب اصرار داشت که بالا رفتن از درخت نیز باید در زمره‌ی آموزش‌های مدرسه قرار گیرد. شورای مدرسه با رعایت همه‌ی پیشنهادات دفترچه راهنمای تحصیلی مدرسه را تهیه نمود و بعد قرار شد که همه‌ی حیوانات همه‌ی درس‌ها را یاد بگیرند. خرگوش در دویدن نمره‌ی بیست گرفت اما بالا رفتن از درخت برایش دشوار بود. مرتب از پشت به زمین می‌خورد. دیری نگذشت که در اثر یکی از این سقوط‌ها مغزش آسیب دید و قدرت دویدن را هم از دست داد. حالا به جای نمره ۲۰ نمره‌ی ۱۰ می‌گرفت و در بالا رفتن از شاخه‌های درخت‌ها هم نمره‌اش از حد صفر بالاتر نمی‌رفت. پرنده در پرواز عالی بود، اما نوبت به دویدن روی زمین که می‌رسید نمره‌ی خوبی نمی‌گرفت، مرتب بالهایش می‌شکست و دیری نگذشت که در درس پرواز هم نمره‌ای بهتر از ۱۰ نصیب او نشد. در کار دویدن هم مرتب صفر می‌گرفت. صعود عمومی از تنه و از شاخ و برگ درخت‌ها هم برایش شاق بود. جالب این جاست که تنها مارماهی کندذهن و عقب افتاده بود که می‌توانست درس‌های مدرسه را تا حدودی انجام دهد و با نمره‌ی ضعیف بالا برود. اما مسئولین مدرسه از این خوشحال بودند که همه‌ی دانش‌آموزان همه‌ی دروس را می‌خوانند. من و شما به این داستان می‌خندیم، اما واقعیتی است که وجود دارد. همه تلاش ما براین است که همه را مثل هم بکنیم و دیری نخواهد گذشت 1که توانایی سازگار شدن جای موفقیت‌های آموزشی را پر می‌کند.
برنامه‌ی سازگار شدن و تطبیق تا دانشگاه ادامه می‌یابد. در دانشگاه و در تحصیلات عالی نیز به قدر بقیه مقصریم. به مردم نمی‌گوئیم «پرواز کنید، خود برای خود فکر کنید» به جای آن اطلاعات کهنه و قدیمی خود را به خوردشان می‌دهیم و می‌گوئیم «این‌ها لازم هستند، این‌ها مهم هستند.» استادهایی را می‌شناسم که جز «بهترین راه» چیزی درس نمی‌دهند. نمی‌گویند «ابزارها مختلف‌اند، بروید و ابزار خود را بیابید، ابزاری از آن خود بسازید، انتزاعی فکر کنید، در رویا شوید و خواب ببینید، چیز تازه‌ای بیابید». آیا این امکان وجود ندارد که در جمع دانشجویان آنها رویاپردازانی به مراتب بزرگتر از اساتید وجود داشته باشند بنابراین همه چیز با تو شروع می‌شود. تو تنها می‌توانی آن چه را داری ببخشی. از درخت خود دست مکش، به درخت خود آویزان بمان تو تنها «تو» هستی، تنها ترکیب جادویی نیروهایی که وجود داشته وجود دارد و می‌تواند چنین درختی بیافریند، تو بهترین تویی، اما در مقایسه با هر شخص دیگر، دومین بهترین بعد از او به شمار خواهی آمد.
در فرهنگی زندگی می‌کنیم که معیار سنجش اشخاص خود آن‌ها نیستند. مهم نیست که اشخاص کی هستند و چه هستند، بلکه مهم این است که چه دارند. اگر کسی زیاد داشته باشد آدم بزرگی است و اگر کم داشته باشد حتما خود او کوچک و حقیر است. حدود هفت سال قبل تصمیم گرفتم کار عجیبی بکنم؛ دست کم در آن زمان عجیب بود. تصمیم گرفتم همه‌ی دارایی‌هایم را بفروشم، هرچه را که داشتم، اتومبیلم را، بیمه‌ی عمرم را خانه‌ام را و خلاصه همه‌ی چیزهای مهم زندگیم را تا چند سالی فارغ از همه چیز رها باشم. می‌خواستم به دنبال خودم بگردم. بیشتر این اوقات را در آسیا به سر بردم زیرا در مقایسه با سایر نقاط جهان، آسیا را کمتر می‌شناختم، کشورهای آسیا توسعه نیافته‌اند، چیز زیادی ندارند، به همین دلیل قاعدتا می‌بایست کوچک و بی‌اهمیت باشند. اما آن چه دریافتم بسیار متفاوت بود. آن گروه از شما که به کشورهای آسیایی سفر کرده‌اید، یا آن دسته از شما که در فرهنگ این کشورها فرو رفته‌اید به خوبی می‌دانید که برداشت غربی‌ها تا چه اندازه خطاست: نکته‌ها آموختم با خود چیزها آوردم که به راستی مرا در مسیری متفاوت قرار داد. این راه مرا به کجا می‌کشاند نمی‌دانم و مهم هم نیست؛ مهم این است که متفاوت، هیجان‌انگیز و شگفت‌آور است.
در کامبوج به نکته جالبی برخورد کردم. بیشتر این کشور از دریاچه بزرگی به نام تونل ساپ (Tonel Sap) تشکیل شده، مردم زیادی اطراف آن کار و زندگی می‌کنند. وقتی توریست‌ها به کامبوج می‌روند مستقیما روانه‌ی انگ‌کور (Angkor) می‌شوند، باید هم بشوند، عالی و کم‌نظیر است، شگفت‌انگیز است، جنگل‌های انبوه با درختان عظیم سر به فلک کشیده که ویرانه‌های بودایی را بلعیده‌اند و میمون‌ها از لابلای شاخه‌های درختان سر به فلک کشیده تاب می‌خورند، باور نکردنی است. چیزی بیش از رویاست و در خواب نمی‌گنجد. آن جا که بودم یک زن فرانسوی را ملاقات کردم. به قدری کامبوج را دوست داشت که بعد از رفتن فرانسوی‌ها آن جا ماندگار شده و شهروند کامبوج بود. به راستی مردم و کشور کامبوج را دوست داشت و حاضر بود که با هر مشکلی بسازد. به من گفت «می‌دانی لئو، اگر به راستی می‌خواهی مردم این جا را بشناسی باید از ویرانه‌ها به سراغ روستاها بروی. دوچرخه‌ی مرا بردار و به تونل ساپ برو و ببین که آن جا چه می‌گذرد.»
طبیعت در کامبوج تا بخواهید سخت‌گیر است. همه ساله باران‌های موسمی می‌بارد و همه چیز را با خود به رودخانه‌ها و دریاچه‌ها می‌ریزد. در این شرایط کسی در اندیشه ساختن عمارات چند طبقه و مجلل نیست زیرا به حکم طبیعت هرچه بسازید شسته می‌شود. کلبه‌های کوچک می‌سازند. توریستها نگاه می‌کنند و می‌گویند «با بقیه فرقی ندارند، فقیرند، در کثافت زندگی می‌کنند.» نه در کثافت زندگی نمی‌کنند، این برداشت شماست؛ عاشق خانه‌هایشان هستند، خانه‌هایشان راحت است و مناسب آب و هوا و فرهنگ سرزمینشان ساخته شده است. به دریاچه رفتم، مردم را دیدم که برای استقبال از باران‌های موسمی آماده می‌شدند. کلک‌های بزرگ می‌ساختند. وقتی باران‌های موسمی خانه‌هایشان را می‌شوید، هرچند خانواده به داخل کلکی میروند و شش ماه به اتفاق زندگی می‌کنند. آیا به نظر شما زندگی با همسایه‌ها زیبا نیست؟ فکرش را بکنید که می‌توانستیم کلکی بسازیم و شش ماه از سال را به اتفاق در آن زندگی کنیم. چه اتفاقی می‌افتاد؟ ناگهان و بار دیگر فهمیدم داشتن همسایه چه نعمتی است. من به تو احتیاج دارم زیرا می‌توانم از ماهی که تو صید کرده‌ای بخورم، می‌توانم برای نجات از تنهایی کنار تو بنشینم، با تو حرف بزنم، از تو بیاموزم و دنیای دیگری را احساس کنم. باران که تمام شد، خانوده‌ها دوباره در خانه‌های مستقل خود مستقر می‌شوند.
خواستم در اسباب‌کشی به آن‌ها کمک کرده باشم، به سویشان رفتم و به زبان اشاره به آن‌ها پیشنهاد یاری دادم. اما چیزی برای حمل و نقل نداشتند، چند ظرف غذا و قوری، چند عدد پتو و چند دست لباس. با خود گفتم راستی اگر فردا در لس‌آنجلس باران‌های موسمی می‌بارید چه اتفاقی می‌افتاد؟ با خود چه برمی‌داشتی؟ تلویزیون را؟ اتومبیلت را؟ آن گلدانی که عمه کاترین برایت از رم آورده؟ خوب فکر کن. یاد آتش‌سوزی بزرگ لس‌آنجلس می‌افتم. در «لس‌آنجلس تایمز» تصاویر تکان دهنده‌ای چاپ شده بود. در یکی از خیابان‌های مالیبو (Malibu)، زنی با انبوهی از کتاب و کاغذ می‌دوید. پشت سر، خانه‌اش در آتش می‌سوخت. با خود گفتم «چه خوب می‌شد با این زن آشنا می‌شدم، می‌خواهم بدانم که این کتاب‌ها چیست که برای او تا این اندازه ارزشمند است.» عکس را به سمینار دانشجویان آوردم و از آن‌ها پرسیدم «به نظر شما این‌ها چه کتاب‌هایی هستند؟» می‌دانید چه جواب دادند «اوراق مالیات بر درآمد». این سرزمینی است که ما در آن زندگی می‌کنیم. حتی شنیدم زنی با دفترچه تمبرهای جایزه‌ی یک فروشگاه فرار می‌کرد. وقتی از او دلیل این کارش را پرسیدند جواب داد «نمی‌دانم چرا این کار را کردم.» راستی که احمقانه است. آیا می‌دانید که این زن در اصل با خود چه داشت؟ «خودش» را داشت، بله خودش را. جان کلام همین است. در نهایت تنها چیزی که داری خود توست.
می‌دانید ما موجودات شگفت‌انگیزی هستیم. انسان بودن بزرگترین نعمت روی زمین است، با این حال خنده‌دار هم هستیم و باید دوباره خندیدن را یاد بگیریم. قبول کنید که کارهای خنده‌دار می‌کنیم. مثلا ما زمان را آفریدیم و خود برده‌ی زمان گشتیم. مثل همین حالا. شاید در پس ذهنتان فکر کنید که برای انجام فلان کار ده دقیقه بیشتر فرصت ندارید. ممکن است جایی باشید که اتفاق بزرگی در حال وقوع است. اما ساعت ده و هفت دقیقه، یعنی وقت رفتن است و بنابراین چاره‌ای جز رفتن ندارید. ما زنگ‌هایی داریم که دائما زنگ می‌زنند. زنگ‌ها. هر بار که زنگی را می‌شنویم واکنشی نشان می‌دهیم. به ما می‌گویند که کجا باید باشیم. این جا یا آن جا. ما زمان را خلق کردیم حالا برده‌ی آنیم.
«ادامه دارد»

 


آخرین به روز رسانی ( جمعه، ۲۳ بهمن ۱۳۸۸ ۰۰:۰۴ )

اضافه کردن نظر


Security code
تازه کردن