ـ بخش چهارم ـ
در مورد کلمات هم مسئله همین است. زبان عامل بسیار قدرتمندی است. یک کلمه تنها ترکیبی از چند حرف و چند صداست که در کنار هم قرار گرفتهاند شما به آن معنا میدهید و بعد این کلام به شما میچسبد. شما به آن معنای شناختی میدهید، به آن معنای احساسی میدهید و بعد با آن کلام زندگی میکنید.
دکتر تیموتی لیری (Timothy Leary) در هاروارد، مطالعهی جالبی روی ذهن انجام داد. او میگفت «کلمات انجماد واقعیت هستند.» وقتی کلمهای را میآموزید و معنای لغوی احساسیاش را یاد میگیرید، تا پایان عمر به آن کلمه وابسته میشوید. بدین گونه دنیای کلمات شما ساخته میشود. تابع کلمات، هر اتفاقی از صافی این نظام منجم میگذرد و مانع رشد ما میگردد. مثلا میگوئیم او «کمونیست است اه.» و بعد در ذهنمان او را خاموش میکنیم. دیگر به صحبت او گوش نمیدهیم. میگوئیم «یهودی است. اه» و بعد در ذهن خاموش میشود. دیگر به او احترام نمیگذاریم. «او یک ایتالیایی است!» مرتب برچسب میزنیم، برچسب، برچسب و باز هم برچسب. چند کودک تا به حال به دلیل برچسبهایی که بعضیها در مسیر راه بر آنها زدهاند از تحصیل باز ماندهاند؟ بیشعور، کودن، خل. من هرگز به عمرم کودک بیشعور ندیدهام، هرگز، هرگز. من تنها بچهها را میشناسم و میدانم که هیچ کدام از آنها مثل هم نیستند. برچسبها پدیدهای فاصله اندازند، ما را از هم دور میکنند. سیاهپوستان. سیاهپوست یعنی چه؟ من هرگز دو مرد سیاهپوست مثل هم ندیدهام. آیا او عشق میورزد؟ آیا او اهمیت میدهد؟ دربارهی فرزندانش چه میگوید؟ آیا تا به حال گریسته؟ آیا تنهاست؟ آیا زیباست؟ آیا خوشبخت است؟ آیا به کسی چیزی میدهد؟ مهم اینها هستند. مهم نیست که کسی سیاه باشد یا
یهودی یا کمونیست یا دموکرات یا جمهوریخواه.
در کودکی تجربهی منحصر به فردی کردم. میتوانید به تاریخچه زندگی من رجوع کنید، همه ثبت شدهاند. در لسآنجلس به دنیا آمدم. پدر و مادرم از زمرهی مهاجرین ایتالیایی بودند. خانوادهی بزرگی بودیم. پدر و مادرم اهل روستای کوچکی نزدیک کوههای آلپ در مجاورت مرز سوئیس و ایتالیا بودند، آن جا همه یکدیگر را میشناختند. اسم سگهای یکدیگر را هم میدانستند. کشیش روستا در اعیاد و جشنها به خیابان میآمد و با اهالی، مثل سایرین، میرقصید و مینوشید. زیباترین صحنهی روی زمین بود و چه زیباست بزرگ شدن با جماعتی از این دست. اما وقتی در پنج سالگی مرا به مدرسه دولتی بردند در امتحان هوش مدرسه که به دست یک آدم خیلیخیلی رسمی انجام شد شرکت کردم و نتیجه آن شد که مرا به کلاس کودکان کندذهن فرستادند. برایشان مهم نبود که من ایتالیایی میدانستم و حتی یک لهجهی خاص را صحبت میکردم و زبان آنها را میفهمیدم. کمی هم فرانسه و اسپانیولی میدانستم. اما زبان انگلیسی را به خوبی بلد نبودم و به همین دلیل کندذهن تشخیص داده شدم. حالا فکر میکنم واژهی دیگری برایش پیدا کردهاند «به لحاظ فرهنگی نامساعد». مرا به این دلیل در کلاس کودکان کندذهن گذاشتند و فکر نمیکنم تجربهای خوشایندتر از این در زمینهی آموزش هرگز داشتهام. دربارهی آموزگار گرم و پرمحبت کلاس حرف میزنم. اسمش میس هانت بود و مطمئنم که او در مدرسه تنها کسی بود که به شاگردهای خنگ درس میداد. زن جالبی بود. حتی اگر بوی سیر میدادم مرا دوست داشت. یادم هست که روی من خم میشد تا طرز قلم به دست گرفتنم را نگاه کند. از او نکتهها آموختم، خیلی او را دوست داشتم تا این که روزی از روزها اشتباه بزرگی مرتکب شدم. انگار که رمی هستم، مقالهای دربارهی گلادیاتورها و آموزشهای آنها نوشتم. نتیجه آن شد که مرا دوباره آزمون کردند و به کلاس معمولی فرستادند. از آن روز تا پایان آموزشهایی که دیدم در ملالت گذشت.
دوران به شدت دردناکی بود. بچهها مرتب سربهسرم میگذاشتند و القابی به من نسبت میدادند که برای نامیدن ایتالیائیهای مهاجر بسیار متداول بود. معنایش را نمیدانستم. یادم هست که با پدرم که در حکم بزرگ خاندان ما بود در این باره صحبت کردم. از او پرسیدم این «داگو»(۱) که بچهها به من لقب میدهند یعنی چه؟ «وپ»(۲) یعنی چه؟ و او در جوابم گفت «آه اصلا مهم نیست فلیس، مردم همیشه از این قبیل حرفها میزنند و روی آدم اسم میگذارند. معنای به خصوصی ندارد، بچهها هم منظوری ندارند، اصلا تو را نمیشناسند و دربارهات اطلاعی ندارند، خودت را ناراحت مکن.» اما ناراحت بودم. از حرف بچهها رنج میبردم، مرا از دیگران جدا میکرد، به من برچسب میزد. کمی هم احساس تأسف میکردم زیرا معلوم میشد که این بچهها دربارهی من هیچ اطلاعی ندارند. با این حال وقتی مرا «داگو» صدا میزدند فکر میکردند که مرا میشناسند، طبقه بندیام میکردند و خودشان راحت میشدند. مثلا نمیدانستند که مادرم خواننده است و پدرم وقتی به این کشور آمد در رستوران کار میکرد. او اغلب شبها کار میکرد و مادرم را تنها میگذاشت. مادرم یازده نفر ما را دور خودش جمع میکرد تا اپرا اجرا کنیم و ما سر نقشها با هم جر و بحث میکردیم. به یاد دارم که در میان همه من بهترین بازیگر نقش پروانه بودم. هنوز هم همین طور است اگر روزی اپرای متروپولیتن مرا کشف کند تازه اپرای واقعی به روی صحنه خواهد رفت. وقتی ما ده، یازده ساله شدیم تمام اپراها را از بر بودیم و تمام نقشها را بازی میکردیم. آدمها همهی اینها را به دلیل یک برچسب باریک از دست دادند.
دوستان من این را هم نمیدانستند که مادرم میگفت «اگر شاخهی سیری دور گردنتان ببندید هرگز بیمار نمیشوید.» مادرم دانههای سیر را میکوبید و در دستمالی میپیچید و آنرا به گردن ما میآویخت و ما را روانه مدرسه میکرد و بگذارید رازی را برایتان فاش کنم: من سالم، سالم بودم. هرگز بیمار نمیشدم. البته دلیلی هم دارم. به دلیل بوی سیر هیچ کس آن قدر به من نزدیک نمیشد که بیماریاش را به من منتقل کند. اما حالا که به اصطلاح آدم باسواد و باشعوری شدهام و گردنبند سیر را کنار گذاشتهام سالی یک بار سرما میخورم. آنهایی که مرا «وپ» و «داگو» صدا میزدند اینها را نمیدانستند و قانون پدر مرا هم نمیدانستند که قبل از ترک میز شام هر کدام باید مطلب جدیدی را که آن روز یاد گرفته بودیم سر شام تعریف میکردیم. به نظرمان دشوار میرسید. چه کار شاقی، آخر به چه درد میخورد؟ در حالی که من و خواهرانم دستهایمان را میشستیم و بر سر صابون بگوومگو میکردیم، پیشنهادی میدادم «موافقید مطلبی یاد بگیریم؟» و بعد همگی به سمت دایرهالمعارف هجوم میبردیم و مثلا میخواندیم که «جمعیت ایران سی میلیون نفر است...» و بعد به اتفاق دم میگرفتیم «جمعیت ایران سی میلیون نفر است...» آنگاه همگی دور میز مینشستیم و بشقابهای بزرگ اسپاگتی و گوشت سرخ کرده را در آنی تمام میکردیم. پدرم به صندلی لم میداد، سیگارش را روشن میکرد و میگفت «فلیس امروز تازه چه یاد گرفتی؟» و من جواب میدادم «جمعیت ایران...» برای پدر من موضوع بیاهمیت وجود نداشت. خطاب به مادرم میگفت «رزا، این را میدانستی؟» و او با تعجب جواب میداد «نه» و ما پیش خود میگفتیم «خدای من اینها عقلشان را از دست دادهاند.» اما بگذارید رازی را برایتان فاش کنم. حتی امروز که مردی شدهام، شبها که خسته و وارفته به رختخواب میروم از خود میپرسم «فلیس! آیا امروز مطلب جدیدی یاد گرفتهای؟» و اگر چیزی به ذهنم نرسد باید کتابی را باز کنم و نکته جدیدی بیابم و بعد نوبت خواب میرسد. احتمالا باید مسئله یادگیری همهاش همین باشد، اما وقتی آنها مرا «داگو» صدا میزدند این را نمیدانستند. برچسبها پدیدهی فاصلهاندازی هستند؛ برچسب نزنید و اگر اطرافیانتان برچسب زدند از آنها بپرسید «درباره کی و چه صحبت میکنید؟ من از اینها که شما میگوئید بیاطلاعم.» اگر هر یک از ما این طرز برخورد را کنار بگذارد، بدون شک تمام میشود. هیچ کلمهای، هر قدر وسیع، نمیتواند حتی سادهترین انسانها را به تصویر بکشد. اما تنها شما میتوانید آنها را متوقف کنید. او که عشق میورزد چنین کاری نمیکند. آن قدر چیزهای زیبا در هر آدمی وجود دارد که نمیتوان به او برچسب زد و کنارش گذارد. نکته بعد این که انسان عاشق باید مسئولیت را درک کند. مسئولیتی در جهان بزرگتر از انسان بودن نیست و چه بهتر که تو نیز به آن مؤمن باشی.
«ادامه دارد»
پاورقی:
۱و۲ـ یکی از القاب ناپسند برای نامیدن مهاجرین خارجی.
| < قبلی | بعدی > |
|---|






Twitter
Facebook