دایم در ذهنم زمزمه می کنم «دست هایم را در باغچه می کارم سبز خواهند شد می دانم می دانم»
هر کاری که به فکرم می رسد می کنم تا کمی آرام شوم. فقط کمی. به همان اندازه که بتوانم آنچه پیش آمده را هضم کنم.
ترانه های مشترک را گوش می دهم. فیلم هایی که دوست داری و دوست دارم را دوباره می بینم، کتاب ها را ورق می زنم و فال حافظ می گیرم، می نشینم یک گوشه و
برایت کاغذها را سیاه می کنم اما این دلشوره لعنتی لحظه ای رهایم نمی کند.
لحظه ای نمی توانم از فکر آنچه بر تو می گذرد بیرون بیایم. دایم پیش چشمم با قدم های کوتاه و سریع رژه می روی مسعود؛ درست مثل همان وقت ها که سوژه یک یادداشت یا گزارش در ذهنت جرقه می زد و نمی توانستی آرام بگیری. کلمات را بلند بلند پشت سرهم ردیف می کردی و یک جمله را ده بار با شکل های مختلف تکرار می کردی. اگر کسی تو را نمی شناخت فکر می کرد دیوانه شده ای. تو اما مرا خوب می شناسی مسعود. دارم دیوانه می شوم...
سر درد عجیبی دارم. تنها یک سوال در ذهنم می چرخد. می چرخد و خود را به در و دیوار سرم می کوبد. چرا؟؟!
مادرت هفته آینده راهی دیار امام حسین(ع) است. مدام نفرین می کند و می گوید اینجا که کسی به دادمان نمی رسد، بروم از سالار آزادگان طلب کنم این داد را. می گوید زینب وار آزادی تو را از سالار شهیدان می خواهد و جزای ظالمان را.
از وقتی که خبر بهت آور انتقالت به زندان رجایی شهر را شنیده ایم همه در شوک هستیم. دلم می خواهد به خودم می بقبولانم که کابوس می بینم. دلم می خواهد یک نفر تکانم بدهد و بگوید: «بلند شو، بلند شو مهسا! داشتی خواب می دیدی...»
چهارشنبه صبح زود اما کسی از خواب بیدارم نکرد. بیداری این روزها خودش یک جور کابوس است. مسعودم خیلی وقت است سرت غر نزده ام. اما این بار راه ندارد؛ تو فکر نمی کنی من و مادرت این همه راه را وسط زمستان از شرق تهران تا زندان گوهر دشت کرج چطوری باید بیاییم؟! تازه راه را هم درست و حسابی بلد نیستیم. گفته بودند از ایستگاه مترو گلشهر برای بلوار موذن تاکسی دارد. از آنجا هم از هرکسی بپرسی «زندان کجاست؟» نشانت می دهد. تلخ است مسعود. خیلی تلخ که در سرزمین من و تو نشانی زندان از کفر ابلیس مشهور تر است!
توی راه سوز بدی می آمد. سرم را به پنجره مترو تکیه داده بودم و بیرون را نگاه می کردم. مادرت زیر لب ذکر می گفت. سعی می کنم ذهنم را از همه چیز و همه کس بگیرم و فقط راه را به خاطر بسپارم. راهی که مرا به تو می رساند...
بغضم را قورت می دهم. کسی نباید گریه ام ببیند. گلویم فشرده می شود و کابوس های بیداری به دیوار سرم می کوبد.
و سرانجام می رسیم. راست گفته بودند. همه نشانی زندان را بلد بودند. فرقی نمی کرد که از یک دختر حوان در ایستگاه اتوبوس بپرسی یا پیرمردی که با یک پیکان فرسوده مسافرکشی می کند. کافی است بپرسی «زندان رجایی شهر کجاست؟»
این «ناکجا» اما چه هیبت بدی دارد مسعود. دیوارهای بتونی بلند، دشت یخزده را از کوه برفی جدا می کند. انگار زمین خدا را زندانی کرده اند. دیدن این دیوارهای بی قواره سرمایی به جان آدم می ریزد که تا عمق دلت یخ می بندد. گفتی شب بود که آوردندت اینجا؟ خوب شد عزیزم. خوب شد که شب بود و خوب ندیدی که چه زندانی ساخته اند...
سالن زندان پر است از زن و دختر و بچه. آخر اینجا روزهای ملاقات را هم «تفکیک جنسیتی» کرده اند؛ یک هفته زن ها برای ملاقات می آیند و یک هفته مردها. عادلانه عادلانه! آن هایی هم که تنها زنی یا پدری برای ملاقات دارند مشکل خودشان است.
گیجم هنوز. دنبال کسی می گردم که هم دردم باشد. زنی گریه می کند که «پسرم نمی خواست آدم بکشد، فقط می خواست کمی گوش مالی بدهد دوستش را.» چه کسی می خواست تو را کمی گوشمالی بدهد که تبعیدت کرد اینجا مسعود؟
باید یک ساعتی معطل آمدنت بشویم. زن ها روی صندلی های آبی نشسته اند و بچه ها روی سنگفرش لیز می خورند. وقت داریم با هم آشنا بشویم اما یکی باید پیش قدم بشود. تا بیایم این پا و آن پا بکنم آن ها زحمتم را کم می کنند. به نظر می رسد که همه همدیگر را می شناسند؛ هفته ها و ماه ها و سال هاست که می آیند و برای نیم ساعت ملاقات کابینی ساعت ها انتظار می کشند. آنقدر همدیگر را دیده اند که دیگر گفتنی چندانی برای هم ندارند. من اما چهره ای تازه واردم و کنجکاوی جمع را تحریک کرده ام.
دوره ام می کنند و می خواهند از جرم تو برایشان بگویم. نمی دانم چه بگویم مسعود. بگویم در انتخابات به نفع میرحسین موسوی فعالیت کرده ای؟ بگویم می نوشتی «میزان رای ملت است»؟ ناخود آگاه برمی گردم به رویای نیمه تمام بهاری...
اصلا ولش کن. چطور است کیفر خواست دادستان را تکرار کنم که میخواستی «انقلاب مخملی» کنی. آن وقت این واژه را که هنوز خودم هم معنی اش را درست و حسابی نفهمیده ام چطور برای آن ها معنی کنم؟
ولی بالاخره یک چیزی باید بگویم. دختری که از همه بیشتر سر و زبان دارد بیشتر کنجکاوی می کند. می پرسم تو چند سالت است. ۱۸ سال. اما جوری صحبت می کند که گویی زنی است میان سال با کوله باری از درد.
می گویم شوهرم سیاسی است. می پرسد یعنی عاشورا بازداشت شده؟ جواب می دهم نه روزنامه نگار است. بیشتر می پرسد و من نمی دانم چگونه پاسخ بدهم. می گویم: «سرویس سیاسی روزنامه بوده.» انگار که تازه متوجه شده. می گوید «آها! سرویس آدم های سیاسی بوده!» باز کمی فکر می کند و بعد از چند دقیقه با قیافه ای حق به جانب می گوید «خب حتما گفتن چرا سرویس سیاسی ها بودی؟ لابد تو هم مثل اونها هستی که سرویس سیاسیا شده بودی دیگه»!
دخترک فکر کرده تو راننده بوده ای. بد فکری هم نیست. اصلا شاید دعوا سر این است که کسی دیگر روزنامه نگار جماعت را نمی خواهد. شاید می خواهند حالیمان کنند که باید شغلمان را عوض کنیم.
دخترک با نگاهی گیج می گوید «پدر هم من دزدی کرده است». زنی دیگر از بدهکاری ۱۰ میلیونی شوهرش و یک سال و نیم حبسش می گوید. دختری دیگر از قاتل شدن برادرش در یک دعوای خانوادگی...
http://www.hammihanonline.com/news/۸۸۵۵
| < قبلی | بعدی > |
|---|






Twitter
Facebook